يك شبى روح الأمين در سِدره بود * بانگِ لبّيكى ز حضرت مىشنود
بندهاى گفت اين زمان مىخواندش * مىندانم تا كسى مىداندش
اين قدر دانم كه عالى بندهاىست * نفسِ او مردهست ، او دل زندهاىست
خواست تا بشناسد او را آن زمان * زو نگشت آگاه در هفت آسمان
در زمين گرديد و در دريا بگشت * نه ز كوهش باز يافت و نه ز دشت
[ سوىِ حضرت باز شد با صد شتاب * همچنان لبّيك مىآمد خطاب ]
از كمالِ غيرت او را سر بگشت * بارِ ديگر ، گردِ عالم در بگشت
هم نديد آن بنده را گفت « اى خداى * سوىِ او آخر مرا راهى نماى . »
حق تعالى گفت « عزمِ روم كن * در ميانِ دير شو معلوم كن . »
رفت جبريل و بديدش آشكار * كان زمان مىخواند بُت را زار زار
جبرئيل آمد ازان حالت به جوش * سوىِ حضرت باز آمد در خروش
پس زفان بگشاد گفت « اى بىنياز * پرده كن در پيشِ من زين راز باز
آن كه در ديرى كند بُت را خطاب * تو به لطفِ خود دهى او را جواب ؟ »
حق تعالى گفت « هست او دل سياه * مىنداند زان غلط كردهست راه