هاتفى گفتش كه « اى حيرانِ راه * هر كسى را راه ندهد پادشاه
عزّتِ اين در چنين كرد اقتضا * كز درِ ما دور باشد هر گدا
چون حريمِ عزِ ما نور افكند * غافلانِ خفته را دور افكند
سالها بُردند مردان انتظار * تا يكى را بار بود از صد هزار . »
جملهء مرغان ز هول و بيمِ راه * بال و پر پر خون بر آوردند آه
راه مىديدند پايان نا پديد * درد مىديدند درمان نا پديد
بادِ استغنا چنان جَستى درو * كآسمان را پشت بشكستى درو
در بيابانى كه طاووسِ فلك * هيچ مىسنجد درو بىهيچ شك ،
كى بود مرغى دگر را در جهان * طاقتِ آن راه هرگز يك زمان ؟
چون بترسيدند آن مرغان ز راه * جمع گشتند آن همه يك جايگاه
پيشِ هدهد آمدند از خود شده * جمله طالب گشته و بخرد شده
پس به دو گفتند « اى داناىِ راه * بى ادب نتوان شدن در پيشِ شاه