تو بسى پيشِ سليمان بودهاى * بر بساطِ ملكِ سلطان بودهاى
رسمِ خدمت سر به سر دانستهاى * موضعِ امن و خطر دانستهاى
هم فراز و شيبِ اين ره ديدهاى * هم بسى گِردِ جهان گرديدهاى
راى ما آن است كاين ساعت بنقد * چون تويى ما را امامِ حلّ و عقد ،
بر سرِ منبر شوى اين جايگاه * پس بسازى قومِ خود را سازِ راه
شرح گويى رسم و آدابِ ملوك * زان كه نتوان كرد بر جهل اين سلوك
هر يكى را هست در دل مشكلى * مىببايد راه را فارغ دلى
مشكلِ دلهاىِ ما حل كن نخست * تا كنيم از بعد آن عزمى درست
چون بپرسيم از تو مشكلهاىِ خويش * بستريم اين شُبهت از دلهاىِ خويش
زان كه مىدانيم كاين راهِ دراز * در ميان شُبهه ندهد نور باز
دل چو فارغ گشت تن در ره دهيم * بى دل و تن سر بدان درگه نهيم . »
بعد از آن هدهد سخن را ساز كرد * بر سرِ كرسى شد و آغاز كرد
هدهدِ با تاج چون بر تخت شد * هر كه رويش ديد عالى بخت شد
پيشِ هدهد صد هزاران بيشتر * صف زدند از خيلِ مرغان سر به سر
پيش آمد بلبل و قمرى به هم * تا كنند آن هر دو تن مُقرى به هم