چون تو مقبولِ سليمان آمدى * هر چه گويم بيشتر زان آمدى . »
الحكاية و التمثيل
گفت روزى شاه مسعود از قضا * اوفتاده بود از لشكر جدا
باد تك مىراند تنها بىيكى * ديد بر دريا نشسته كودكى
در بنِ دريا فكنده بود شست * شه سلامش كرد و در پيشش نشست
كودكى اندوهگِن بنشسته بود * هم دلش آغشته هم جان خسته بود
گفت « اى كودك چرايى غم زده ؟ * من نديدم چون تو يك ماتم زده . »
كودكش گفت « اى امير پر هنر * هفت طفليم اين زمانْ ما بىپدر
مادرى داريم بر جا مانده * سخت درويش است و تنها مانده
از براى ماهيى ، هر روز ، دام * اندر اندازم كنم تا شب مقام
چون بگيرم ماهيى با صد زَحير * قوتِ ما آن است تا شب اى امير . »
شاه گفتا « خواهى اى طفلِ دژم * تا كنم همبازيى با تو به هم ؟ »
گشت كودك راضى و انباز شد * شاه اندر بحر شستانداز شد