هيبتى زان راه بر جان اوفتاد * آتشى در جانِ ايشان اوفتاد
بر كشيدند آن همه بر يكدگر * چه پر و چه بال چه پاى و چه سر
جمله دست از جان بشسته پاكباز * بارِ ايشان بس گران و ره دراز
بود راهى خالى السّير اى عجب * ذرّهاى نه شرّ و نه خير اى عجب
بود خاموشىّ و آرامش درو * نه فزايش بود و نه كاهش درو
سالكى گفتش كه ره خالى چراست * هدهدش گفت اين ز عِزِ پادشاست .
الحكاية و التمثيل
بايزيد آمد شبى بيرون ز شهر * از خروشِ خلق خالى ديد دهر
ماهتابى بود بس عالم فروز * شب شده از پرتوِ او مثلِ روز
آسمان پر انجمِ آراسته * هر يكى كارِ دگر را خاسته
شيخ چندانى كه در صحرا بگشت * كس نمىجنبيد در صحرا و دشت
شورشى بر وى پديد آمد به زور * گفت « يا رب در دلم افتاد شور
با چنين درگه كه در رفعت تو راست * اين چنين خالى ز مشتاقان چراست ؟ »