روىِ او در زيرِ زلفِ تابدار * بود آتشپارهاى بس آبدار
لعلِ سيرابش جهانى تشنه داشت * نرگِس مستش هزاران دشنه داشت
[ هر كه سوىِ چشمهء او تشنه شد * در دلش هر مژّهاى صد دشنه شد ]
گفت را چون بر دهانش ره نبود * از دهانش هر كه گفت آگه نبود
همچو چشمِ سوزنى شكلِ دهانْش * بسته زنّارى چو زلفش بر ميانْش
چاهِ سيمين در زنخدان داشت او * همچو عيسى در سخن جان داشت او
صد هزاران دل چو يوسف غرقِ خون * اوفتاده در چهِ او سرنگون
گوهرى خورشيدفش در موى داشت * بُرقعى شَعرِ سيه بر روى داشت
دخترِ ترسا چو بُرقع بر گرفت * بندبندِ شيخ آتش در گرفت
چون نمود از زيرِ بُرقع روىِ خويش * بست صد زنّارش از يك موىِ خويش
گر چه شيخ آنجا نظر در پيش كرد * عشقِ آن بت روى كارِ خويش كرد
شد بكُل از دست و در پاى اوفتاد * جاىِ آنش بود و بر جاى اوفتاد
هر چه بودش سر به سر نابود شد * ز آتِش سودا دلش چون دود شد
عشق دختر كرد غارت جانِ او * كفر ريخت از زلف بر ايمان او