خود صلوة و صوم بىحد داشت او * هيچ سنّت را فرو نگذاشت او
پيشوايانى كه در پيش آمدند * پيشِ او از خويش بىخويش آمدند
موى مىبشكافت مردِ معنوى * در كرامات و مقاماتِ قوى
هر كه بيمارى و سستى يافتى * از دَمِ او تندرستى يافتى
خلق را فى الجمله در شادى و غم * مقتدايى بود در عالم عَلَم
گر چه خود را قُدْوهء اصحاب ديد * چند شب بر هم چنان در خواب ديد ،
كز حرم در رومش افتادى مقام * سجده مىكردى بُتى را بر دوام
چون بديد اين خواب ، بيدارِ جهان * گفت « دردا و دريغا اين زمان ،
يوسفِ توفيق در چاه اوفتاد * عَقْبَهاى دشوار در راه اوفتاد
من ندانم تا ازين غم جان برم * تركِ جان گفتم ، اگر ايمان برم . »
نيست يك تن بر همه روىِ زمين * كو ندارد عَقبَهاى در ره چنين
گر كند آن عَقْبَه قطع اين جايگاه * راه روشن گرددش تا پيشگاه
ور بماند در پسِ آن عَقْبَه باز * در عقوبت ره شود بر وى دراز
آخر از ناگاه پيرِ اوستاد * با مريدان گفت « كارم اوفتاد