مىببايد رفت سوىِ روم زود * تا شود تعبير اين معلوم زود . »
چار صد مردِ مريدِ معتبر * پس روى كردند با او در سفر
مىشدند از كعبه تا اقصاىِ روم * طوف مىكردند سر تا پاىِ روم
از قضا را بود عالى منظرى * بر سرِ منظر نشسته دخترى
دخترى ترسا و روحانى صفت * در رهِ روح اللَّهَش صد معرفت
بر سپهرِ حسن در برجِ جمال * آفتابى بود امّا بىزوال
آفتاب از رشكِ عكسِ روى او * زردتر از عاشقان در كوىِ او
هر كه دل در زلفِ آن دلدار بست * از خيالِ زلفِ او زنّار بست
هر كه جان بر لعلِ آن دلبر نهاد * پاى در ره نا نهاده سر نهاد
چون صبا از زلفِ او مشكين شدى * روم از ان مشكين صفت پر چين شدى
هر دو چشمش فتنهء عُشّاق بود * هر دو ابرويش به خوبى طاق بود
چون نظر بر روىِ عُشّاق اوفكند * جان ، به دستِ غمزه ، بر طاق اوفكند
ابرويش بر ماه طاقى بسته بود * مردمى بر طاقِ او بنشسته بود
مردمِ چشمش چو كردى مردمى * صيد كردى جانِ صد صد آدمى