شب دراز است و سيه چون موىِ او * ور نه صد ره مُردَمى بىروىِ او
مى بسوزم امشب از سوداى عشق * مى ندارم طاقتِ غوغاى عشق
عمر كو تا وصفِ غمخوارى كنم ؟ * يا به كامِ خويشتن زارى كنم
صبر كو تا پاى در دامن كشم ؟ * يا چون مردان رطلِ مرد افكن كشم
بخت كو تا عزمِ بيدارى كند ؟ * يا مرا در عشق او يارى كند
عقل كو تا علم در پيش آورم ؟ * يا به حيلت عقل با خويش آورم
دست كو تا خاكِ ره بر سر كنم ؟ * يا ز زيرِ خاك و خون سر بركنم
پاى كو تا باز جويم كوىِ يار ؟ * چشم كو تا باز بينم روى يار ؟
يار كو تا دل دهد در يك غمم ؟ * دوست كو تا دست گيرد يك دمم ؟
زور كو تا ناله و زارى كنم ؟ * هوش كو تا ساز هشيارى كنم ؟
رفت عقل و رفت صبر و رفت يار * اين چه عشق است اين چه درد است اين چه كار ؟
جملهء ياران به دلدارىِ او * جمع گشتند آن شب از زارىِ او
همنشينى گفتش اى شيخِ كبار * خيز اين وسواس را غسلى بر آر .
شيخ گفتش امشب از خونِ جگر * كردهام صد بار غسل اى بىخبر