هم دل از خود هم ز عالم بر گرفت * خاك بر سر كرد و ماتم در گرفت
يك دمش نه خواب بود و نه قرار * مىطپيد از عشق و مىناليد زار
گفت يا رب امشبم را روز نيست * يا مگر شمعِ فلك را سوز نيست
در رياضت بودهام شبها بسى * خود نشان ندهد چنين شبها كسى
همچو شمع از سوختن خوابم نماند * بر جگر جز خونِ دل آبم نماند
همچو شمع از تفت و سوزم مىكشند * شب همى سوزند و روزم مىكشند
جمله شب در خونِ دل چون ماندهام * پاى تا سر غرقه در خون ماندهام
هر دم از شب صد شبيخون بگذرد * مىندانم روز خود چون بگذرد
هر كه را يك شب چنين روزى بود * روز و شب كارش جگر سوزى بود
روز و شب بسيار در تب بودهام * من به روزِ خويش امشب بودهام
كارِ من روزى كه مىپرداختند * از براىِ اين شبم مىتاختند
يا رب امشب را نخواهد بود روز * شمعِ گردون را نخواهد بود سوز
يا رب اين چندين علامت امشب است * يا مگر روزِ قيامت امشب است
يا ز آهم شمعِ گردون مرده شد * يا ز شرمِ دلبرم در پرده شد