بگفت اين و يكى دُردى به من داد * خرف شد عقلم « 1 » و رست از خرافات
چو من فانى شدم از جان كهنه * مرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستى بازرستم * چو موسى مىشدم هر دم بميقات
چو خود را يافتم بالاى كونين * چو ديدم خويشتن را آن « 2 » مقامات
برآمد آفتابى از وجودم « 3 » * درون من برون شد از سماوات
به دو گفتم كه اى دانندهء راز * بگو تا كى رسم در قرب آن ذات
مرا گفتا كه اى مغرور « 4 » غافل * رسد هرگز كسى « 5 » هيهات هيهات
بسى بازى ببينى از پس و پيش * ولى آخر فرومانى به شهمات
همه ذرات عالم مست عشقند * فرومانده ميان نفى و اثبات
در آن موضع كه تابد نور خورشيد * نه موجود و نه معدومست « 6 » ذرات
چه مىگويى تو اى عطّار آخر * كه داند اين رموز و اين اشارات
18
نمىدانم طريق راه طامات * مرا مىبايد و مسكن خرابات « 7 »
گهى با مى گسارم انده خويش * كهى با جام باشم در مناجات
طريق عشق چون باشد كه هرگز * نيابد عاشق از معشوق حاجات
19
تا درين زندان فانى زندگانى باشدت * كنج عزلت گير تا گنج معانى باشدت « 8 »
اين جهان را ترك كن تا چون گذشتى زين جهان * اين جهانت گر نباشد آن جهانى باشدت
هامش
( 1 ) - فر : عقل من
( 2 ) - مه : خويش را چندين
( 3 ) - مه و فر : درونم
( 4 ) - فر : معذور
( 5 ) - فر : كسى هرگز رسد
( 6 ) - مه : معدومند . فر : نه معدوم و نه
( 7 ) - مج و سل و فر و مه :
اين غزل را ندارد . مم : دارد
( 8 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد