صف النعال ( ص 469 س 20 )
كنايه از آستانهء در و پائين مجلس مقابل صدر و مقدم
صفدر ( ص 750 س 4 )
از هم درندهء صف لشكر .
صفوت ( ص 356 س 10 )
ع . برگزيدگى و صاف شدن .
صلوح ( ص 115 س 16 )
بفتح اول و ضم ثانى و حاى حطى . ع . صلاح و نيكى ضد فساد .
صورت مكن ( ص 705 س 11 )
و صورت مبند يعنى : مپندار و گمان مبر صورت كردن بمعنى تصور كردن .
خاقانى گويد :
صورت نكنم كه صورت داد * در صورت انس و جان ببينم ( آ )
صهيب ( ص 726 س 10 )
پدرش از عمال كسرى بود و خود او در كودكى اسير روميان شد در آغاز رشد فرارا به مكه آمد و با عمار در يك روز اسلام پذيرفت مورد علاقهء وافر عمر بود و طبق وصيت او تا روشن شدن نتيجهء شوراى سقيفه عهدهدار امامت جماعت مسلمين بود در سال 39 هجرى درگذشت . ( از اسد الغابه )
حسن ز بصره بلال از حبش صهيب از شام * ز خاك مكه ابو جهل اين چه بوالعجبى است
منسوب بحافظ ( نقل از جلد دوم امثال و حكم دهخدا ص 696 )
الضحى ( ص 703 س 13 )
اشاره است به آيهء 1 سورة الضحى :
وَ الضُّحى وَ اللَّيْلِ . . .
صولجان ( ص 793 س 16 )
چوگان و در اصل لغت صولجان بمعنى عصاى سركج و خميده مشتق از صلج كه بمعنى كجى است .
ضيمران ( ص 791 س 12 )
ريحان .
طاش ( 200 س 12 )
شايد مخفف طائش باشد از طيش بمعنى پرخاش وحدت .
طال بقايى ( ص 711 س 12 )
يك طال بقا گفتن ( خدا عمرت دهد )