رشح ( ص 112 س 18 )
و رشحهء آب كه از جايى تراوش كند و به جايى چكد .
رطل ( ص 176 س 8 )
پيمانه ، رطل گران پيمانه گران را گويند كه پر از شراب باشد .
نظامى گويد :
به ياد شه آن مشترىپيكران * چو زهره كشيدند رطل گران
رعنايى ( ص 696 س 2 )
خودآرايى ، بمعنى دو رنگى نيز مستعمل است .
رغما للمرائى ( ص 797 س 7 )
على رغم رياكاران
ركو ( ص 77 س 20 )
بمعنى قطعهاى از پارچهء كهنه و لته .
و لتهء حيض .
رمح ( ص 722 س 4 )
نيزه زدن
رند ( ص 756 س 4 )
بفتح اول و سكون نون و دال آنچه از چوب بوقت رنده كردن فروريزد و رنده كنند .
خاقانى گويد :
رندى كه ز رندهام برآيد * بر عارض حور جعد شايد
زحير ( ص 798 س 18 )
بمعنى ناخوشى و آزردگى مستعمل است .
على خراسانى گفته :
گاه دلكاوى مرا اين چرخ از فرط ستم * مىدواند هر نفس آشفته چون شخص زحير
زركش ( ص 573 س 16 )
جامهاى كه تارهاى نقره در آن بافته باشند ( آ )
زقها ( ص 384 س 19 )
زقه بمعنى آبودانه كه طائر از گلو برآورده در دهن بچه اندازد ( آ )
زنجيره ( ص 767 س 10 )
ف . رشتهء گلابتون كه با ابريشم تابند و گرد لباس بدوزند . ( آ )
مير محمد طاهر حسنى :