در باقى كردن ( ص 646 س 5 )
موقوف داشتن .
درج ( ص 354 س 6 )
بالضم صندوقچه كه زيور و جواهر در آن نهند درج در و درج گهر و درج تنگ كنايه از دهان معشوق است .
درفشى ( ص 841 س 7 )
درفش و درفشان بمعنى لمعه و شعله و برق زدن آوردهاند . . . پس درفشان بمعنى تابنده هم آمده . . .
اسدى گفته :
درفشى درفشان هم از تيغ و ميغ * چنان شعلهاى زد كه در جنگ تيغ
( نقل از فرهنگ شاهنامه تأليف دكتر رضازاده شفق )
فردوسى گويد :
درفش درفشان پس پشت او * يكى كابلى تيغ در مشت او
( نقل از لغت فرس اسدى باهتمام عباس اقبال ص 214 )
مىدرفشى بمعنى مىدرخشى و شعله مىزنى
دروگر ( ص 348 س 16 )
مخفف درودگر است كه نجار باشد
درويزهگر ( ص 325 س 4 )
گدايى كردن بر درها چه يوز و يوزه بمعنى جستجو از درها .
در مهد چو عيسى بشكر در سخن آورد ( ص 164 س 21 )
اشاره به آنست كه قدما با شكر سوده كام بچه را باز كرده و مىگرفتند و هنوز در بعضى نقاط خراسان معمول است كه كام بچه را با شكر سوده مىمالند و باصطلاح لوزتين او را مىگيرند و طفل هرگز به بيمارى لوزه مبتلا نمىشود .
در هر هزار سال ببرج دلى رسد ( ص 608 س 5 )
اشاره است به آنكه در هر هزار سالى يك ولى حق مىرسد .
باباطاهر گفته :
مو آن بحرم كه در ظرف آمدستم * چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفى الفقدى بر آيه * الف قدم كه در الف آمدستم
( ديوان باباطاهر چاپ تهران 1306 ضميمهء مجلهء ارمغان بتصحيح وحيد دستگردى ص 35 )
دژم ( ص 377 س 14 )
بكسر اول و فتح دوم بيمار و نزار و نگون و گرفته .