تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 8

مساهمون:

ص٨
ابر از آن پيدا شود كز رشك خورشيد رخت * آستين بر رخ نهد با دامن تر آفتاب
روى را در حلقهء زلفت مپوش اى ماه از آنك * حلقه در گوشست رويت را به صد در آفتاب
گر نبودى غيرت رويت كه شمع آتشست * كى كشيدى بر همه آفاق خنجر آفتاب

12

اى عجب « 1 » درديست دل‌را بس عجب * مانده در انديشهء آن روز و شب
اوفتاده در رهى بىپاىوسر « 2 » * همچو مرغى نيم بسمل زين سبب
چند باشم آخر اندر راه عشق « 3 » * در ميان خاك و خون در تاب و تب
پرده برگيرند « 4 » از پيشان كار * هر كه دارند « 5 » از نسيم او نسب
اى دل شوريده عهدى كرده‌اى * تازه گردان چند دارى « 6 » در تعب
بر « 7 » گشادى بر دلم « 8 » اسرار عشق * گر نبودى در ميان ترك ادب
پرسخن دارم دلى ليكن چه سود * چون زبانم كارگر نى « 9 » اى عجب
آشكارايى و پنهانى نگر * دوست با ما ما فتاده در طلب
زين عجب‌تر كار نبود در جهان * بر لب دريا بمانده خشك‌لب
اينت كارى مشكل و راهى دراز * اينت رنجى سخت « 10 » و دردى بوالعجب
دايم اى عطّار با اندوه ساز * تا ز حضرت امرت « 11 » آيد كالطرب
هامش
( 1 ) - فر : بس عجب ( 2 ) - سل و فر : پا و سر ( 3 ) - مه : چند خواهم بود در وادى عشق ( 4 ) - سل : بردارند . فر : گيرند زود از پيش كار ( 5 ) - مه : داريد . فر : دارد ( 6 ) - مه و سل و فر : باشى ( 7 ) - مه : در ( 8 ) - سل : جان ما . فر : جان من ( 9 ) - سل و مه و فر : نيست ( 10 ) - مه : صعب ( 11 ) - فر : امر