جان را چو آن مى نوش شد از بىخودى بىهوش شد * عقل از جهان خاموش شد و از دل برفت آرام ما
عطّار در دير مغان خون مىكشيد اندر نهان * فرياد برخاست از جهان كاى رند دردآشام ما
8
چون شدستى ز من جدا صنما « 1 » * ملتقى لم تركت فى ندما
حق ميان من و تو آگاهست * هو يكفى من الذى ظلما
ور بدست تو آمدست اجلم * قد رضيت بما جرى قلما
گشت فانى ز خويش چون عطّار * گفت غير از وجود حق عدما
9
در دلم افتاد آتش ساقيا * ساقيا آخر كجائى هين بيا
هين بيا كز آرزوى روى تو * بر سر آتش بماندم ساقيا
بر گياه « 2 » نفس بند آبحيات * چند دارم « 3 » نفس را همچون گيا
چون سگ نفسم نمكسارى بيافت « 4 » * پاك شد تا همچو جان شد پرضيا
نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت * ذرهاى نه روى ماند و نه ريا
نفس ما هم رنگ جان شد گوييا * نفس چون مس بود و جان چون كيميا
زان بميرانند « 5 » ما را تا كنند * خاك ما در چشم انجم توتيا
روز روز ماست مى در جام ريز * مىمى جان جام جام اوليا
آسيا پرخون بران « 6 » از خون چشم * چند گردى گرد خود چون آسيا
خويشتن « 7 » ايثار كن عطّاروار * چند گوئى لا عليّ و لا ليا
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد
( 2 ) - فر : بر كنار
( 3 ) - سل :
چند ورزم
( 4 ) - فر : نيافت
( 5 ) - سل و مه : بميرانيد
( 6 ) - مج : پرآب
( 7 ) - مه : خويش را