تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 5

مساهمون:

ص٥
چون ابر بهار مىگرى زار * تا خاك ز خون كنى « 1 » گل از ما
آخر « 2 » بچه ميل « 3 » همچو خامان * گهگاه بگيردت دل از ما
يا در غم « 4 » ما تمام پيوند * يا رشتهء عشق بگسل از ما
مگريز ز ما اگرچه « 5 » نامد * جز رنج و بلات حاصل از ما
كز هر رنجى گشاده گردد * صد گنج « 6 » طلسم مشكل از ما
عطّار « 7 » در اين مقام چونست * ديوانهء « 8 » عشق و عاقل از ما

7

بار دگر شور آوريد اين پير دردآشام ما * صد جام بر هم نوش كرد از خون دل پر جام ما « 9 »
چون راست كاندر كار شد وز كعبه در خمّار شد * در كفر خود دين‌دار شد بيزار شد ز اسلام ما
پس گفت تا كى زين هوس ماييم و درد يك نفس * دايم يكى گوييم و بس تا شد دو عالم رام ما
بس كم‌زنى استاد شد بىخانه و بنياد شد * از نام و ننگ آزاد شد نيكست اين بدنام ما
پس شد چون مردان مرد او وز هر دو عالم فرد او * وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما
دل گشت چون دلداده‌اى جان شد ز كار افتاده‌اى * تا ريخت پر هر باده‌اى از جام دل در جام ما
هامش
( 1 ) - سل : خاك كنى زمين . مه : خاك زمين كنى ( 2 ) - سل : اين بيت را ندارد ( 3 ) - مه : عذر ( 4 ) - سل : در ره ( 5 ) - سل : و گرچه ( 6 ) - مه : گنج و طلسم ( 7 ) - سل : اين بيت را ندارد ( 8 ) - مه : ز عشق ( 9 ) - مج و مه و فر : اين غزل را ندارد .