9
ساقى سخن از مى مغان گفت * دل چون بشنيد ترك جان گفت « 1 »
يك جرعه مى و هزار معنى * از عشق به گوش عاشقان گفت
وز گردش جام حسن ساقى * با ما غم و شادى جهان گفت
نارسته هنوز دار منصور * عشق آمد و عقل را روان گفت
اى سالك رهروان معنى * بىدوست سخن نمىتوان گفت
دوش از سر بىخودى و مستى * پيرم سخن از مى نهان گفت
دل چون بشنيد نام مى را * مىخواست برغم صوفيان گفت
ما صوفى صفّهء صفاييم * بىخود ز خوديم و از خداييم
10
ساقى بشكن خمار جان را * درياب حيات جاودان را « 2 »
كين يكدو سه روز عمر باقيست * از دست مده مى مغان را
وان دم كه تهى شود صراحى * به فروش به جرعهاى جهان را
در فصل بهار و موسم گل * بىعشق مدار عاشقان را
اى آنكه نخواندهاى تو هرگز * از لوح درون خط روان را
فردا كه بپرسش اندر آرند * در مجلس حشر صوفيان را
ما مست شراب جام ساقى * گوييم حديث اين بيان را
ما صوفى صفّهء صفاييم * بىخود ز خوديم و از خداييم
هامش
( 1 ) - اين ترجيع : از مجموعهء خطى شمارهء 3514 مجلس نقل شده است
( 2 ) - مم : فقط بيت سوم و چهارم را دارد . بقيه ابيات از مجموعهء خطى 3514 مجلس نقل شده است