ترا شيطان مسلمان گشته جاويد * ولى پيچيده سر از پيش عالم
اگر با نام حق نامت نگويند * كرا باشد مسلمانى مسلّم
نيابد خستهاى كو منكرت شد * بجز خاكستر خود هيچ مرهم
عدو گر بنگرد در تو بانكار * نماند مردمش در ديده محكم
نگين مىخواست از مهر تو گردون * از آن شد حلقهوش مانند خاتم
نگينش چون نشد مهر نبوّت * لبان خويش نيلى كرد زين « 1 » غم
اگر در نطق آيم تا قيامت * نيارم گفت يك وصف تمامت
6
زهى مه را رخت تنوير « 2 » داده * بگيسو روز را تشوير « 3 » داده « 4 »
جمالت حسن را در برگرفته * كمالت عقل را تشوير داده
خرد نطق خوشت را كار بسته * شكر لعل لبت را شير داده
عروس هشت جنّت در فراقت * ازين نُه بم نواى زير داده
چو خوشه ده زبان گشته نهم چرخ * صفاتت صد يكى تقرير داده
ازين طاق چهارم روى خورشيد * ز عكس راى تو تأثير داده
قضا ديده قدر مايه ز قدرت * ز كف سررشتهء تقدير داده
بفرمان تو اى فرمانده جان « 5 » * عذاب خلد را تأخير داده
دل عطّار مجنون غم تو « 6 » * تو از زلف « 7 » خودش زنجير داده
بهم نامى « 8 » حق دارم زهى قدر * بهم نامى نكونامم كن اى صدر
هامش
( 1 ) - سل : بىغم . نو : ازين غم
( 2 ) - مه و نو : تشوير
( 3 ) - مه : شبگير
( 4 ) - سل و مه و نو : اين ترجيع را دارد
( 5 ) - مه و نو : فرمان ده خاك
( 6 ) - مه : غم تست
( 7 ) - سل : از لطف
( 8 ) - مه : بهم ناميت