7
دلى كايينهء اسرار گردد * ز نعت « 1 » خواجهء احرار گردد « 2 »
تويى آن خواجه كز يك شاخ نعتت * دو عالم خلق برخوردار گردد
تويى آن مرد كز نور وجودت * عدم آبستن اسرار گردد
تويى آن صدر كز درياى جودت * كفى بحر و « 3 » نمى امطار گردد
دل من يا رسول اللّه خفتست * دلى دربند تا بيدار گردد
چه كم گردد ز بحر بىنهايت * كه يك شبنم دُرى « 4 » شهوار گردد
دل عطّار را گر بار دادى « 5 » * دلى بيدار معنىدار گردد
نكوكارا « 6 » مگر كارى شود پيش * چو كارى رفت مرد كار گردد
8
ما مست شراب جانفزاييم * سرخوش ز مى گرهگشاييم « 7 »
در كُنج شرابخانه گنجيست * ما طالب گنج كنجهاييم
آنها كه هواى مى ندارند * زنهار گمان مبر كه ماييم
هرجا كه صراحيى ز جاميست * گر جان طلبد درآ درآييم
تا حاصل ما ز مى درآيد * برداشته دست در دعاييم
تا ما گل روى دوست ديديم * چون بلبل مست مىسراييم
ما گوهر نور ذات پاكيم * روشن سخنيست مىنماييم
ما صوفى صفّهء صفاييم * بىخود ز خوديم و از خداييم
هامش
( 1 ) - مه : غلام خواجه
( 2 ) - سل و مه و نو : اين ترجيع را دارد
( 3 ) - مه : كفى بحرى
( 4 ) - نو : در شهوار
( 5 ) - مه : اگر بارى بيابد
( 6 ) - سل : بگو آرى مگر . نو :
نكوكارى نكوكارى شود
( 7 ) - اين ترجيع : از مجموعهء خطى شمارهء 3514 مجلس نقل شده است