تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 3

مساهمون:

ص٣
ز آرزوى روى تو در خون گرفتم روى از آنك * نيست جز روى تو درمان چشم گريان مرا
گرچه از سرپاى كردم چون قلم در راه عشق * پا و سر پيدا نيامد اين بيابان مرا
گر اميد وصل تو در پى نباشد رهبرم * تا ابد ره دركشد وادى هجران مرا
چون تو ميدانى كه درمان من سرگشته چيست * دردم از حد شد چه مىسازى تو درمان مرا
جان عطّار از پريشانيست همچون زلف تو * جمع كن بر روى خود جان پريشان مرا

4

گفتم اندر محنت و خوارى مرا * چون ببينى نيز نگذارى مرا « 1 »
بعد از آن معلوم من « 2 » شد كان حديث * دست ندهد جز به دشوارى مرا
از مى عشقت چنان مستم كه نيست * تا قيامت روى هشيارى مرا
گر بغارت مىبرى دل باك نيست * دل ترا باد و جگرخوارى مرا
از تو نتوانم كه فرياد آورم * ز آنكه در فرياد مىنارى « 3 » مرا
گر بنالم زير بار عشق تو * بار بفزايى بسر بارى مرا
گر ز من بيزار گردد هر چه هست * نيست از تو روى بيزارى مرا
از من بيچاره بيزارى مكن * چون همىبينى بدين زارى مرا
گفته بودى كاخرت يارى دهم * چون بمردم كى دهى يارى مرا
پرده بردار و دل من شاد كن * در غم خود تا بكى دارى مرا
هامش
( 1 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد . فى و نو : دارد ( 2 ) - فر : مىشد ( 3 ) - فر : مىآرى