چو اشتر را نيافت « 1 » از غم بخفت اندر كنار ره « 2 » * دلش از حسرت « 3 » اشتر ميان « 4 » صد پريشانى
به آخر چون بشد شب او بجست از جاى دل پرغم « 5 » * برآمد گوى مه ناگه ز روى چرخ چوگانى
بنور « 6 » ماه اشتر ديد اندر راه استاده * از آن شادى بسى بگريست همچون « 7 » ابر نيسانى
رخ اندر ماه روشن كرد و گفتا چون دهم شرحت * كه هم نورى و نيكويى و « 8 » هم زيبا و تابانى
نتابد در هزاران « 9 » سال ماهى چون تو در عالم * بهر وجهى كه گويم شرح تو « 10 » صدباره چندانى
خداوندا درين وادى برافراز از كرم ماهى « 11 » * مگر گمكردهء خود بازيابد « 12 » عقل انسانى
حديث اشترى گمكرده اندر وصف كى گنجد « 13 » * بدان اسرار اين معنى اگر مرد سخندانى
خداوندا به حق آنكه مىدارى تو او را دوست « 14 » * كه اين شوريده خاطر را نجاتى ده ز حيرانى
بجان او رسان نورى كه برهد زين همه شبهت * دلش « 1 » را آشكارا كن همه اسرار پنهانى
هامش
( 1 ) - سل و نو : اشتر را نديد
( 2 ) - فر : اندر گذار ره
( 3 ) - نو : در حسرت
( 4 ) - سل : نخفت از صد پريشانى
( 5 ) - سل و نو : چون در آمد نيمشب از خواب دل پرغم
( 6 ) - فر : ز نور
( 7 ) - سل و نو : شادى گرستن آمدش چون ابر
( 8 ) - سل و نو : نور بلندى تو و هم زيبا
( 9 ) - فر : صدهزاران
( 10 ) - فر : بهر وجهى بگاه شرح خود صدباره
( 11 ) - سل و نو : برآور از كرم نورى
( 12 ) - فر : گمكرده خود را ببيند
( 13 ) - فر : حديث اشترى گم شد بعقل اندر كجا گنجد
( 14 ) - سل و نو : به حق آنكه مىدانى كه چونم من