چو زين بيع و شرى رستند برستند از غم دو جهان * شرى و بيع زين « 1 » سان كن اگر تو هم از ايشانى « 2 »
چنان بىخود شدند از خود « 3 » كه اندر وادى وحدت * يكى مست انا الحق گشت و ديگر غرق سبحانى
اگر خواهى كه تو بىخود همه چيزى يكى بينى « 4 » * تويى آن پرده اندر ره مگر كين « 5 » پرده بدرانى
اگر در بند اين رازى بكلّى پى ببر « 6 » از خود * كه نتوانى سوى اين راز پى بردن به آسانى
چو تو در بند صد چيزى خدا را بنده چون باشى * كه تو در بند هر چيزى كه هستى بندهء آنى
چو تو چيزى نمىدانى كه باشد دستگير تو * چرا بس « 7 » ناخوشت آيد گرت « 8 » گويند نادانى
چو مىدانى كه هر ساعت توانى يافت « 9 » ملكى نو * اگر مشتاق آن ملكى چرا بر خود نمىخوانى
اگر كوهى و گر « 10 » كاهى نخواهى ماند در دنيا * پس از انديشهاى بددل و جان « 11 » را چه رنجانى
اگرچه هيچ باقى نيست از خوشىّ اين عالم * ولى خون خور كه باقى نيست كار عالم فانى
هامش
( 1 ) - فر و فى : ازين سان
( 2 ) - فر و فى : چو ايشانى
( 3 ) - سل و نو : بىخود شدند ايشان كه
( 4 ) - سل و نو : كه تو بىتو همى چيزى به كف بينى
( 5 ) - سل : بكن سعيى در اينجا بو كه تو اين پرده . نو : تو كه اين پرده
( 6 ) - فر : پى برى از خود
( 7 ) - فر و فى : چو آتش ناخوشت
( 8 ) - سل و نو : اگر گويند
( 9 ) - فر : توانى ديد . فى : توانى يافتن ملكى
( 10 ) - فر : كوهى اگر
( 11 ) - فى : دل خود را