تو بازىّ و كلهدارى نمىبينى جهان اكنون * ولى چون « 1 » بىكله گردى ببينى آنچه مىدانى
چو شد ناگاه چشمت باز و ديدى آنچه دانستى « 2 » * ز خوشى گه به جوش آيى ز شادى گه پر افشانى
بدانى كاسمانها و زمينها با چنان « 3 » قدرى * نباشد قطرهاى در جنب آن درياى روحانى
تو آخر در چنين چاهى چرا بنشينى « 4 » از غفلت * زهى حسرت كه خواهد ديد جانت زين تنآسانى
هزاران چشم مىبايد كه بر كار تو خون گريد * تو خود را با دو روزه عمر هم چون گل چه خندانى
شدند انباز چاراركان كه تا تو آمدى پيدا * نهاى « 5 » تو هيچكس خود را متاع چار اركانى
چو اركان بازبخشندت بانبازى « 6 » يكديگر * از آن ترسم كه جان تو نيارد تاب عريانى
طريق تست راه شرع و تن در زير تو مركب * بمركب بازاستادى چرا مركب نمىرانى « 7 »
بران مركب مگر زينجا « 8 » به مقصد افكنى خود را * كه مركب چون « 9 » فرماند تو بىمركب فرومانى
ترا در راه يكيك دم چو معراجيست سوى حق * ز يكيك پايهاى برتر گذر مىكن « 10 » چو بتوانى
هامش
( 1 ) - سل و نو : ولى گر بىكله
( 2 ) - سل و نو : چو شد اى باز چشمت باز ديدى گنج و دانستى
( 3 ) - فر و فى : چنين قدرى
( 4 ) - فر : تو آخر با چنين جاهى بنشستى . فر : چنين جاهى چرا بنشسته از غفلت
( 5 ) - سل و نو : كه نه تو هيچ
( 6 ) - سل و نو : ز انبازى
( 7 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 8 ) - سل : مگر زانجا
( 9 ) - فر و فى : كاگر مركب
( 10 ) - سل و نو : پايه برتر مىگذر چندانكه بتوانى