در ششدر خوف و رجا چون جان شود از تن جدا * يا رب مكش از سوى ما آن دم عنان سبحانه
از ظلمت « 1 » تحت الثرى جان جذب كن سوى علا * نورى ز انوار هُدى در وى رسان سبحانه
هر چند بىباك رهم از لطف كن « 2 » پاك رهم * كافكند بر خاك « 3 » رهم بار گران سبحانه
عطّار را در هر نفس فريادرس لطف تو بس * پاكش بر « 4 » اى فريادرس زين خاكدان سبحانه
29
الا اى يوسف قدسى برآى « 5 » از چاه ظلمانى « 6 » * به مصر عالم جان شو كه مرد « 7 » عالم جانى « 8 »
بكنعان بىتو وا شوقاه مىگويند « 9 » پيوسته * تو گه دلبستهء چاهى و گه در بند زندانى
تو خوش بنشسته با گرگى و خونآلوده پيراهن * برادر برده از تهمت « 10 » به پيش پير كنعانى
برو پيراهنى بفرست از معنى سوى كنعان * كه تا صد ديده در يكدم شود « 11 » زان نور نورانى
برو بند قفس بشكن كه بازان را قفس نبود * تو در بند قفس ماندى چه باز دست سلطانى
هامش
( 1 ) - سل : از قالب
( 2 ) - نو : از لطف تو
( 3 ) - مه و نو : در خاك
( 4 ) - مه و نو :
پاكم بر
( 5 ) - سل و نو : برآ زين چاه
( 6 ) - فى : چاه كنعانى
( 7 ) - نو : كه مرغ عالم
( 8 ) - مج و مه : اين قصيده را ندارد . سل و فر : دارد . فى و نو : نيز دارد
( 9 ) - فر : وا شوقا همىگويند
( 10 ) - سل و نو : برده يعنى جان به پيش . فى : برده يعنى وهم پيش
( 11 ) - سل : كه با يك ديده در يكدم شوم زان . نو : كه تا يك ديده در يكدم شود