بلبل كه جان « 1 » افزايد او دستان زنان زان آيد او * تا سرّ تو بسرايد او از صد زبان « 2 » سبحانه
از شوق تو هر بلبلى « 3 » چون پيش آرد غلغلى * صد برگ يابد هر گلى در بوستان سبحانه
گر زان شراب عاشقان يك جرعه « 4 » برسانى بجان * باهُش نيايد بعد از آن تا جاودان سبحانه
هستم رهين نعمتت دل بر اميد رحمتت * تا دررسد « 5 » از حضرتت يك مژدگان سبحانه
اى بر « 6 » حقيقت پادشا گر در ره تو اين گدا * سودى كند دانم « 7 » ترا نبود زيان سبحانه
چون آفريدى رايگان نه سود كردى « 8 » نه زيان * اكنون ببخش اى غيبدان هم رايگان سبحانه
يا رب دل و دلدار شد بار گنه بسيار شد * وين خفته « 9 » تا بيدار شد شد كاروان سبحانه
اول نه نيكو زيستم جز حسرت اكنون چيستم * اى بس كه من بگريستم از شرم آن سبحانه
درماندهام در كار خود نه يار كس نه يار خود * از پردهء پندار خود بازم رهان سبحانه
جان مرا هشيار كن شايستهء ديدار « 10 » كن * وين خفته را بيدار كن در « 11 » زندگان سبحانه
هامش
( 1 ) - سل : كجا افزايد
( 2 ) - سل : تا سر او بستايد او صد داستان
( 3 ) - سل : چون بلبلى
( 4 ) - سل : يك قطره
( 5 ) - سل : تا كى رسد
( 6 ) - سل : در حقيقت
( 7 ) - سل : دايم ترا
( 8 ) - مه : نه سود ديدى
( 9 ) - سل : و اين بنده
( 10 ) - سل و نو : اسرار كن
( 11 ) - مه : چون زندگان