در جست و جويت عقل و جان واله فتاده در جهان * تو دايما گنجى نهان در قعر « 1 » جان سبحانه
دل غرقهء درياى تو تن نيز ناپرواى تو * سرگشتهء سوداى تو عقل و روان سبحانه
هر بىزبانى بستهلب با رازهاى بوالعجب * با تو سخنگو روز و شب از صد زبان سبحانه
ذرّات عالم از عُلى تا نقطهء تحت الثرى * تسبيح تو گويد همى كاى غيبدان سبحانه
شبهاى تارى روشنان « 2 » بر خاك تو نوحهكنان * مردان ز شوقت چون زنان بر رخ زنان سبحانه
گردون زنگارى تو غرق هوادارى تو * و اندر طلبكارى تو بر سر دوان سبحانه
بر درگه تو آسمان در آستين آورده جان * سر بر نگيرد يك زمان از آستان سبحانه
سلطان عالىحضرتى برتر ز نور و ظلمتى * در پردههاى عزّتى « 3 » در لامكان سبحانه
بس كس كه اندر باخت جان تا يابد « 4 » از كويت نشان * وز تو نبوده در جهان كس را نشان سبحانه
وصفت كه جان « 5 » افزايدم گرچه زبان بگشايدم * نه در عبارت آيدم نه در بيان سبحانه
هامش
( 1 ) - سل : در بحر جان
( 2 ) - سل : دوستان
( 3 ) - سل : قدرتى
( 4 ) - سل : تا يافت از كويت
( 5 ) - سل : كجا افزايدم