سحرگه عزم بستان كن صبوحى در گلستان كن * به بلبل مىبرد از گل صبا صد گونه بشرى را
كسى با شوق روحانى نخواهد ذوق جسمانى * براى گلبن وصلش رها كن منّ و سلوى را
گر از پرده برون آيى و ما را روى بنمايى * بسوزى خرقهء دعوى بيابى نور معنى را
دل از ما مىكند دعوى سر زلفت به صد معنى * چو دلها در شكن دارد چه محتاجست دعوى را
بيك دم زهد سىساله بيك دم باده بفروشم * اگر در باده اندازد رخت عكس تجلّى را
نگارينى كه من دارم اگر برقع براندازد * نمايد زينت و رونق نگارستان مانى را
دلارامى كه من دانم گر از پرده برون آيد * نبينى جز به ميخانه ازين پس اهل تقوى را
شود در گلخن دوزخ طلبكارى چو عطّارت * اگر در روضه بنمايى بما نور تجلّى را
3
اى بعالم كرده پيدا راز پنهان مرا * من كيم كز چون تويى بويى رسد جان مرا « 1 »
جان و دل پردرد دارم هم تو در من مىنگر * چون تو پيدا كردهاى اين راز پنهان مرا
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد .