دردا و دريغا كه فروريخت به صد درد « 1 » * همچو گل سرخ آن لب « 2 » همچون شكر من
دردا و دريغا كه مرا خار نهادند * تا شد چو گل زرد رخ چون قمر من
دردا و دريغا كه بيك باد جهانسوز * در خاك لحد ريخت همه برگ و بر من
دردا و دريغا كه ستردند بيك بار * از دفتر عمر آيت عقل و بصر من
دردا و دريغا كه هم از خشك و تر ايّام * بر خاك فروريخت همه خشك و تر من « 3 »
عطّار دلى دارد و آن نيز به خون غرق * تا كى نگرد در دل من دادگر من
گر حق به دلم يك نظر لطف رساند * حقّا كه نيايد دو جهان در نظر من
26
اى روى دركشيده « 4 » ببازار آمده * خلقى بدين طلسم گرفتار آمده « 5 »
غير تو هر چه هست سراب و نمايشست « 6 » * كانجا نه اندكست « 7 » و نه بسيار آمده
هامش
( 1 ) - فر : به صد درد فروريخت
( 2 ) - مه : همچون گلى از بار لب چون شكر
( 3 ) - سل و مه :
اين بيت را ندارد
( 4 ) - مج : بركشيده
( 5 ) - مج و سل و فر و مه : اين قصيده را دارد . مم :
نيز دارد
( 6 ) - مه : سراب نمايشست
( 7 ) - سل : نه اندكيست و