مقدسا گنهى كان تو دانى از عطّار * به زير پردهء ستّاريش بدار نهان
25
اى هم نفسان تا اجل آمد بسر من * از پاى درافتادم و خون شد جگر من « 1 »
رفتم نه چنان كامدنم روى بود نيز * نه « 2 » هست اميدم كه كس آيد ببر من
آخر بسر « 3 » خاك من آييد « 4 » زمانى * وز خاك بپرسيد « 5 » نشان و خبر من
گر خاك زمين جمله بغربال ببيزند « 6 » * چه سود كه يكذرّه نيابند « 7 » اثر من
من دانم و من حال خود اندر لحد تنگ * جز من كه بداند كه چه آمد بسر من
بسيار ز من دردسر « 8 » و رنج كشيدند « 9 » * رستند « 10 » كنون از من و از دردسر من
غمهاى دلم بر كه شمارم كه نيايد * تا روز شمار اين همه غم در شمر من
من دست تهى با دل پردرد « 11 » برفتم * بردند به تاراج همه سيم و زر من
هامش
( 1 ) - مج : اين قصيده را ندارد . سل و فر و مه : دارد . فى : نيز دارد
( 2 ) - مه : نى هست
( 3 ) - فر و فى : ز پس خاك
( 4 ) - سل و فر : من آيند
( 5 ) - سل و فر : بپرسند
( 6 ) - مه :
ببيزيد
( 7 ) - مه : نيابيد
( 8 ) - فر و فى : درد دل
( 9 ) - مه : كشيديد
( 10 ) - مه :
رستيد
( 11 ) - سل و مه : دل پرغصه