كه تا بواسطهء حس ز اهل معنى گشت * به قدر مرتبهء خويش جان معنى دان
هزار سال اگر فكر مىكنى در حس * حقيقتش نشناسى به حجّت و برهان
بعقل ريزهء خود چون بكنه حس نرسى * بكنه جان نتوانى رسيد پس آسان
چو كنه جان نشناسى تو و حقيقت حس * مكن بكنه خداوند دعوى عرفان
اگر تو در ره كنه خداى از سر عقل * بوجه راست تفكّر كنى هزار قران
بعاقبت ز سر عاجزى و حيرانى * برآيى از دل و جان و فروشوى حيران
چو زهره نيست ترا گرد ذات او گشتن * ز ذات در گذر و گرد صنع كن جولان
هلاك خويش مجوى و بگرد ذات مگرد * كه وادييست كه آن را پديد نيست كران
چگونه عقل تو يا رد بگرد ذاتى گشت * كه هست نُهفلكش حلقهء در ايوان
بدانكه عقل تو يك قطره است و قطرهء آب * چگونه فهم كند كنه بحر بىپايان
بسا كسا كه ز عالم نشان او گم شد * ميان خاك بريخت و ازو نيافت نشان