برو گزاف مگو چون بكنه او نرسى * كه هر چه عقل تو انديشه كرد نيست چنان
ببين كه چند هزاران فرشتهاند مدام * بمانده بر درش انگشت عجز در دندان
فرشتگان چو بكنه خداى مىنرسند * سرشتگان گل و آب كى رسند بدان
كمال عزّت او بين و دم مزن زنهار * كه خامشيست درين درد جمله را درمان
مكن قياس و بينديش و هوش دار و بدانك * عظيم بار خداييست خالق كيهان
مُهيمنا صمدا خاتم النبيّين گفت * كه هست دنيا بر اهل دين من زندان
كسى كه در بُن زندان هزار بار بسوخت * مكن به آتش دوزخ دگر رهش سوزان
از آن سبب كه چنان اقتضا كند در عقل * كه هر كه جست ز زندان برست جاويدان
مرا چو در بُن زندان نكو نداشتهاند * ببوستان بهشتم بخوشدلى برسان
از آن شراب كه در جام مخلصان ريزى * بجان پاك محمّد كه قطرهاى بچشان
تو ميزبان بهشتى و من رسيده ز راه * فرومبند در خُلد كامدم مهمان