تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 813

مساهمون:

ص٨١٣
ز تفّ هيبت تو آتش از دلم برخاست * به آب مغفرتت آتش دلم بنشان
بسى ز بىخبرى جرم كردم و گفتم * كه تو ببخشم اى ناگزير و بگذر از آن
اميد بنده وفا كن بحقّ احسانت * كه كس نماند كه نوميد ماند از آن احسان
چنان ز بار گنه گردنم گران‌بارست * كه اين سبك‌دل بيچاره رايگانست گران
اگر چنانست كه كاريت راست خواهد شد * بقهر كردن ما جمله حكم تست روان
زيان خلق مخواه و بفضل خويش ببخش * چو نيست ملك ترا از گناه خلق زيان
منم دلى و چه دل نيم قطره خون و آن نيز * چنان كه نيست برو اعتماد نيم زمان
چه خيزد از دل پرخون من كه هر ساعت * برآورد ز تمنّاى خود دو صد طوفان
دلى ز دست در افتاده در هزار هوس * اسير مانده در تخته بند صد خذلان
لباس كرده كبود از سفيدكارى خويش * سياه كرده سفيدى او همه ديوان
مذبذبى شده اندر ميان خلق مدام * نه در عبادت خود ثابت و نه در عصيان