خداى پاك قديم ازل كه در ره او * به چشم عقل كم از ذرّه است هر دو جهان
اگر بود دو جهان و اگر نه ملكت او * به قدر يك سر سوزن نياورد نقصان
چنان بذات خود از هر دو كون مستغنى است * كه هست هستى خلقش چو نيستى يكسان
اگر شود همه عالم ز كافران تاريك * نگيرد آينهء كبرياش گردى از آن
بجنب او دو جهان قطرهايست از دريا * چه كم شود چه زيادت ز قطرهء باران
بدانكه چشمهء حيوان نيافت اسكندر * تغيّرى نپذيرفت چشمهء حيوان
زهى كمال خدايى كه صدهزار عقول * ز فهم كردن او ماندهاند سرگردان
مقدّرى كه هزاران هزار خلق عجب * پديد كرد ز آميزش چهار اركان
برآوريد ز دودى كبود در شش روز * بكرد چار گهر هفت قبّهء گردان
ز چوب خشك به صنعتگرى برون آورد * هزار گونه گل تازهروى در بستان
هزار نقش عجايب نگاشت بر هر برگ * كه گشت چهرهء هر برگ چون نگارستان