بر سر هفتم طبق « 1 » در من يزيد هشت خلد * بيش مىارزد « 2 » دو عالم پرگهر يك گوهرم
دختران خاطرم بكرند چون مريم از آنك * بكر مىزايند « 3 » از ايشان شعر همچون شكّرم
چون برون آرم ز خاطر درّ « 4 » معنيهاى بكر * از درون طبع منكر ريب و شك بيرون « 5 » برم
گر ببازم با فلك نرد سخن از « 6 » يكدو ضرب * زان سخن در ششدرم افتد همى « 7 » هفت اخترم
زان دهان عقل همچون پسته از هم بازماند « 8 » * كاب گرم اندر دهانش آمد از شعر ترم
گرچه در باب سخن همتا ندارم در جهان * زين جهان سيرم كه در بند جهانى « 9 » ديگرم
كار آن دارد كه كار اين جهانش « 10 » هيچ نيست * يا رب آنجاييم « 11 » گردان تا از اينجا بگذرم
كى تواند يافت جانم گوهر درياى دين « 12 » * تا بود اين پنج حسّ و چار گوهر « 13 » لنگرم
نفس خودرايم « 14 » بغفلت تا بجان در كار شد * گر بجان با نفس كافر بر نيايم « 15 » كافرم
هامش
( 1 ) - نو : هفتم فلك
( 2 ) - سل و فر و مه : نرخ مىآرد دو عالم . نو : پس چه مىارزد دو عالم
( 3 ) - سل و مه : مىزايد
( 4 ) - سل و نو : برون آرم ز جايى دور معنيهاى .
فر : ز جاى دور
( 5 ) - سل و فر : طبع هر منكر بيان بيرون . نو : شكر بيرون
( 6 ) - فر :
در يكدو
( 7 ) - مه : در ششدره افتند هر هفت . سل و فر : در ششدر افتد بىسخن
( 8 ) - فر : عقل مانده باز همچون پستهاى
( 9 ) - فر : جهان
( 10 ) - سل و فر : اين جهانى
( 11 ) - فر : آنجا هم تو گردان
( 12 ) - فر : درياى غيب
( 13 ) - مه : چارعنصر
( 14 ) - فر :
خود دايم
( 15 ) - سل : مىبرآيم