تيغى كه ذو الفقار من آمد به پيش خصم * آن تيغ گوهريست زبان سخن ورم « 1 »
گر خصم منقطع شده برهان طلب كند * برهان قاطعست زبان چو خنجرم « 2 »
در قوّت و طراوت معنى نظير « 3 » من * صورت مكن كه بر صفت آب و آذرم
گر خصم بالشى « 4 » كند از آب و آتشم * بر خاكش افكنم خوش « 5 » و چون آب بگذرم
خورشيد جانفزاى بود نور خاطرم * جام جهاننماى بود رشح « 6 » ساغرم
هر خون كه جوش مىزند از عشق در دلم * آن خون بوقت نطق شود « 7 » مشك اذفرم
هر مُهرهاى كه من به سخن گوهرى كنم * از حقّهء سپهر فشانند گوهرم
چون من كمانگروههء فكرت كنم بچنگ * از چارچوب « 8 » عرش درآيد كبوترم
گويى كه خاطرم فلك نجم ثابتست « 9 » * از بس كه هست بر فلك خاطر اخترم
هامش
( 1 ) - فر : گوهرست زبان چو خنجرم . سل و نو : گوهريست زبان زبان ورم
( 2 ) - فر : لسان سخنورم
( 3 ) - فر : معنى نظم من
( 4 ) - سل : ناخوشى كند
( 5 ) - فر : افكنم من و
( 6 ) - فر :
خورد رشك ساغرم
( 7 ) - سل و نو : بود مشك
( 8 ) - فر : چار ركن
( 9 ) - مه :
گويى كه آسمان خرد گشت خاطرم . سل : گويى هم اختر فلك بند خاطرم