تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 799

مساهمون:

ص٧٩٩
از بس‌كه همچو نقطهء موهوم شد دلم * سرگشته‌تر ز دايره بىپاى « 1 » و بىسرم
تا عالم مجاز نهادم به زير پاى « 2 » * همچو سراب شد همه عالم سراسرم
تا روح و نفس هر دو بهم بازمانده‌اند * گاهى فرشته طبعم و گه ديوپيكرم
بر كلّ « 3 » كاينات سليمان وقتمى * گر ديو نفس يك‌نفسستى مسخّرم
معلوم شد مرا كه منم تا كه زنده‌ام * مجبور در صفت كه به صورت مخيّرم
كاريست بس عجايب و پوشيده كار حق * عمريست تا بفكرت اين كار اندرم
بر پى شوم بسى و چو گم كرده‌اند پى * از سر پى اوفتادم از آن پى « 4 » نمىبرم
از عشوه‌هاى خلق بحلقم رسيد جان * نه عشوه مىفروشم و نه عشوه « 5 » مىخرم
هر بىخبر برادر خويشم لقب نهد * آرى چو يوسفم من و ايشان برادرم
دل شد سياه و موى سپيد از غرور خلق * چند از سپيدكارى خلق سيه گرم
هامش
( 1 ) - سل و فر : بىپا و بىسرم ( 2 ) - فر : به زير پا ( 3 ) - سل و نو : ملك كاينات ( 4 ) - مه : از سر پى اوفتادم از آن ره نمىبرم . فر : در سر پى فتادم از آن پى نمىبرم . فى : افتادم از سر پى از آن پى نمىبرم ( 5 ) - فر : نه عشق مىفروشم و نه عشق