بىوزن ماندهام چو ندارم « 1 » چه سود سنگ * ليكن ز « 2 » سنگوهنگ درين كفّه چون زرم
مشتى كلوخ « 3 » سنگ ندارند لاجرم * چون كفّه مانده بىزر « 4 » و چون ذرّه برترم
بر من مزوّرى كند از « 5 » هر سخن حسود « 6 » * بيمار اوست چند نمايد مزوّرم
نى نى چو « 7 » شكر هست شكايت چرا كنم « 8 » * گر خلق يار نيست خدا هست ياورم
چون من بساط شكر كنون گستريدهام * از گفتهء حسود شكايت چه گسترم « 9 »
چون مس بود و جود عدو كيمياى « 10 » اوست * يكذرّه آفتاب ضمير منوّرم
ديوان من درين خُم زنگارى فلك * اكسير حكمتست كه گوگرد احمرم
معنى نگر كه چشمهء خضرست خاطرم * دعوى نگر « 11 » كه ملك سخن را سكندرم
در چار بالش سخنم پادشاه نظم * وز حد برون معانى بكرست لشكرم
هامش
( 1 ) - سل و نو و مه : كه ندارد
( 2 ) - سل و فر و فى : چو سنگ
( 3 ) - سل : مشتى كلوخ و سنگ . فر : مشت كلوخ و سنگ
( 4 ) - سل : در كفه زرد مانده . مه : در كفه فرد مانده .
چون زر فروترم . فى : فرد مانده و چون دره برترم
( 5 ) - فر : هر دم مزورى كنم
( 6 ) - سل : سخن عدو . فر : سخن چه سود
( 7 ) - سل و نو : نى زو چو شكر . فر : نه نه كه شكر
( 8 ) - سل و مه و نو : چه مىكنم
( 9 ) - سل و مه : اين بيت را ندارد
( 10 ) - مه : مس بود زر عدوى و كيمياى . فى : مس بود عدوم از آن كيمياى
( 11 ) - مه : دعوى شنو