مرا سوداى دلبندى « 1 » چنان كرد * كه عمرى « 2 » رفت و عمرى كار دارم
چو از هستى او با خويش افتم « 3 » * ز ننگ هستى خود عار دارم
دلى در راه او در كفر و « 4 » اسلام * ميان كعبه و خمّار دارم
بوينيدم « 5 » بسوزيدم در آتش « 6 » * كه زير خرقه در زنّار دارم
ندارم ذرّهاى مقصود حاصل * ولى انديشه صد خروار دارم
فغان از هستى عطّار امروز * من اين غم جمله از عطّار دارم
خداوندا تو مىدانى كه ديرست * كه از ديوان تو ادرار دارم
بفضل ادرار خود را تازه گردان * كه هم بىبرگم و هم بار دارم
گر استعداد ادرار توام نيست * بدست تست چون « 7 » انكار دارم
22
نه پاى « 8 » آنكه از كرهء خاك بگذرم * نه دست « 9 » آنكه پردهء افلاك بردرم « 10 »
بىآب و دانه در قفسى تنگ « 11 » ماندهام * پرها زنم چو زين قفس تنگ برپرم
زان چرخ چنبرى رسن و دلو ساختست * تا سر در آرد از رسن خود به چنبرم
سيرم ز روز و شب كه درين حبس پربلا * روزى به صد ز حير همى با شب آورم « 12 »
هامش
( 1 ) - فر : سوداى آن دلبر
( 2 ) - فر و فى : عمرم رفت
( 3 ) - فر : با خويش رفتم
( 4 ) - فر و فى : دلى در راه كفر و راه اسلام
( 5 ) - سل : بدانيدم
( 6 ) - سل : به آتش
( 7 ) - سل : تست اين انكار دارم
( 8 ) - سل و نو : نى پاى
( 9 ) - سل و نو : نى دست
( 10 ) - مج : اين قصيده را ندارد . سل و فر و مه : دارد . فى و نو : نيز دارد
( 11 ) - سل و نو : قفس خاك . مه : قفس تنگ
( 12 ) - سل و نو : تا بشب برم . فر و مه : تا شب آورم