ملك و جن « 1 » و انس را كه بوند « 2 » * رهبر كاروان همىيابم
رهبر و راه « 3 » و راهرو « 4 » همه اوست « 5 » * من بدين صد بيان همىيابم
غير چون نيست حكم بر كه نهند * حكم او خود روان همىيابم
آفتابيست حضرتش كه دو كون * پيش او سايهبان همىيابم
اين جهان و آن جهان كه هر دو يكيست * اثر غيبدان همىيابم
معطى جان كه خاك درگه اوست « 6 » * نور عقل و روان همىيابم
جان در اوصاف او همىجوشد « 7 » * تا قلم در بنان همىيابم
شعر عطّار را كه نور دلست * زيور شعريان همىيابم
خالقا عفو كن بپوش و مپرس * و ايمنم « 8 » كن كه امان همىيابم
21
دلى پرگوهر اسرار دارم * و ليكن بر زبان مسمار دارم « 9 »
چو يك همدم نمىدارم « 10 » در آفاق * سزد گر روى در ديوار دارم
چو هيچ آزادهء داننده دل نيست * چه سود ار جان پر از گفتار دارم
درين تنهايى و سرگشتگى من * نه يك همدم نه يك دلدار دارم
مرا گويند كو عزلت گرفتست * درين عزلت خدا را يار دارم
سر كس مىندارم چون كنم من * مگر من طبع بوتيمار دارم
سرم ببريده باد از بُن قلموار * اگر يكدم سر دستار دارم
مرا گويند او كس را « 11 » ندارد * اگر بينم كسى نهمار دارم
مرا از خلق ناهموار تا چند * همى هموار و ناهموار دارم
هامش
( 1 ) - مج : ملك جن
( 2 ) - مه : انس در ره او
( 3 ) - مج : رهبر راه
( 4 ) - مج : راهبر
( 5 ) - مه : رهرو و راه و راهبر همه اوست
( 6 ) - مه : درگه او
( 7 ) - مه : اوصاف او مغنى شد
( 8 ) - مج و نو : ايمنم
( 9 ) - مج و مه : اين قصيده را ندارد . سل و فر : دارد . فى : نيز دارد
( 10 ) - فى : نمىبينم
( 11 ) - فى : گويند خلق او كس ندارد