مرغ جان را كه علم دانهء اوست * از دو كون آشيان همىيابم
عقل را آستين به خون در غرق * سر برين آستان همىيابم
پنج حس را ميان هشت بهشت * چار جوى « 1 » روان همىيابم
نفس خاكى كه روح بستهء اوست * دام دار الهوان همىيابم
گردش چرخ را شبانروزى * دايهء انس و جان همىيابم
آن جهان مغز اين جهانست همه * وين جهان استخوان همىيابم
هر سبك روح را كه اخلاصيست * قيمت او گران همىيابم
هر صناعت كه خلق مىورزند * دانهء دام نان همىيابم
اهل بازار را ز غايت حرص * پير بازارگان همىيابم
خلق را در امور دنياوى * زيرك و خُرده دان همىيابم
رفت نسل كيان كنون بنگر * تا كيان را كيان همىيابم
بر سر يوسفان « 2 » كنعانى * دو سه گرگى شبان « 3 » همىيابم
بر سر هر خرى كه گاو سرست « 4 » * رايت كاويان همىيابم
زندگان مردگان بىخبرند * مردگان زندگان همىيابم
جملهء ذرّههاى تحت زمين * تاج نوشيروان « 5 » همىيابم
چرخ را همچو گوى « 6 » سرگردان * در خم صولجان همىيابم
روز و شب را كه خصم يكدگرند * روم و هندوستان همىيابم
خلق را در ميان جنگ دو خصم * در خروش و فغان همىيابم
از جهان جهنده هيچ مگوى « 7 » * كه جهان را جهان « 8 » همىيابم
اندرين باغ كفر و ايمان را * چون « 9 » بهار و خزان همىيابم
هامش
( 1 ) - مج : چارروى
( 2 ) - مج : يوسف يوسفان
( 3 ) - نو : دو سه گرگ و شبان
( 4 ) - مج :
كه گاو نرست
( 5 ) - مج : نوشينروان
( 6 ) - مج : همچو خاك
( 7 ) - نو : هيچ مگو
( 8 ) - مج : جهان بىجهان
( 9 ) - مه : نوبهار و خزان