ببين اگرچه بسى « 1 » ابر زار مىگريد * هنوز مىننشيند ز خاك جمله غبار
ز خاك جمله درختى اگر پديد آيد * يقين بدانكه همه تلخ ميوه آرد بار
مگر كه خورد كفى آب عيسى از جويى * بطعم همچو شكر بود آب نوشگوار
پس از خُمى كه همان آب بود آبى خورد * كه تلخ گشت دهان « 2 » لطيف معنىدار
چو آب هر دو يكى بود و آب « 3 » اين يك تلخ * خطاب كرد كه يا رب شكال من بردار
فصيح در سخن آمد به پيش او آن خُم * كه بودهام تن مردى ز مردمان كبار « 4 »
هزار بار خم و كوزه كردهاند مرا * هنوز تلخ مزاجم ز مرگ شيرين كار
اگر هزار رهم خُم كنند از « 5 » سر باز * هنوز تلخى جان كندنم بود بقرار
سخن شنو ز خُم آخر چه خويش سازى خُم « 6 » * برو كه زود زند جوش خون تو بتغار
چه گويم « 7 » و چه كنم تن زدم شبت خوش باد * كه كردهاى همه عمرت بهرزه روز گذار
هامش
( 1 ) - فر : و ليك اگرچه كه اين ابر
( 2 ) - سل و نو : كه تلخ شد دهنش اين لطيف
( 3 ) - سل و نو : آن و اين يك
( 4 ) - فر : مردمان ديار
( 5 ) - نو : بار خم و كوزهگر كنندم
( 6 ) - نو : خويش خم سازى
( 7 ) - فر : چه گويمت چه كنم