همان بهست كه پنهان بماند آبحيات * كه آب شور فزون دارد اين زمان مقدار
برو خموش كه در پيش چشم مشتى كور * چه سنگريزه فشانى چه لؤلؤ شهوار
به روزگار ز چشم « 1 » آب آر و دست بشوى * كه بر تو آتش دوزخ همىكنند « 2 » انبار
سزد كه كركس مردار خوار خوانندت * كه ترك مىنتوانى « 3 » گرفتن اين مردار
به پاى خويش بگور آمدى سر خود گير * كه چرخ از پى تو دارد آتشين مسمار
اگر زمانه زمانت نداد دل خوشدار « 4 » * كه يك زمانست خوشىّ زمانهء غدّار
ميان طشت پرآتش شكنجه را خوش باش * كه هست گرد تو اين طشت آتشين دوّار
چو نيست كار جهان پايدار سر برنه * و زين زمانهء ناپايدار دست بدار
يقين بدانكه عروس جهان همهجاييست * كز اندرون « 5 » بنكالست و از برون بنگار
ز عالمى « 6 » بچه نازى كه گر نگاه كنى * پر آدميست زمينش كنار تا بكنار
هامش
( 1 ) - فر : به روزگار جهان آب
( 2 ) - فر : همىكند
( 3 ) - فر : كه مردمى نتواند گرفتن
( 4 ) - سل و نو : خوشدل باش
( 5 ) - سل و نو : كه از درون
( 6 ) - سل و نو : بعالمى