هزار نرگس تو چون شكوفههاى لطيف * ز هفت گلشن نيلوفرى كنند نثار
چو گردناى هوا با گو زمين گردد * ز هفت منظر اين گردناى كژرفتار
هزار زلزله « 1 » در جوهر زمين افتد * ز نعرهء لمن الملك واحد القهّار
تو خفتهاى و قيامت رسيد از آن ترسم * كه تا نگاه كنى كس نه بينى از ديّار
بسى قرار نگيرند جان و تن با هم * كه تن ز دار غرورست و جان ز دار قرار
چو جان و تن بنسازند آدمى پيوست * گهى حنيست گهى دردمند و گه بيمار
اگر ز حبس بلاها خلاص مىجويى * ز خود برون شو و برپر چو جعفر طيّار
ز كار بيهده خو باز كن به آسانى * كه تا تو جان بدهى كار نبودت دشوار
نفس مزن بهوس در هواى خود كه ترا * دو ناظرند « 2 » شب و روز بر يمين و يسار
مريز آب خود از بهر نان كه هر روزى * تمامست ترا يكدو گرده استظهار
بيك دو گرده قناعت كن و به حق پرداز * كه كس ز حق نشود از گزاف برخوردار
هامش
( 1 ) - سل : هزار زار كه در جوهر
( 2 ) - سل : دو حافظند