ديگر بسى مخسب كه در تنگناى گور * چندانت خواب هست كه آن نيست در شمار
ديگر بفكر « 1 » آينهء دل چنان بكن * كز غير ذكر حق ننشيند برو غبار
اينست شرط روزه اگر مرد روزهاى * گرچه ز روى عقل يكى گفتم از هزار
ديگر بسى مخور كه هر آنكس كه سير خورد * اعضاش جمله گرسنه گردند و بىقرار
تو خود « 2 » نشسته تا كه كى آيد پديد شب * چون شمع جان خويش بسوزى در انتظار « 3 »
تا خوان و نان « 4 » بسازى از غايت شره * گويى دو « 5 » چشم تو شود از هر سويى چهار
چندان خورى كه دم نتوانى زد از گلو * ور دم زنى برآورد آن دم ز تو دمار
صد بار « 6 » باشدت چو شكم پُر شد از طعام * حالى ز پشت تو همه بازاوفتاد بار « 7 »
اين روزه نيست گر شرف روزه بايدت * بيرون شوى ز تويى تو بر « 8 » مثال مار
مويت سپيد گشت و دل تو سياه شد * تا كى كنى « 9 » سپيدگرى اى سياهكار
هامش
( 1 ) - فر و فى : ز فكر
( 2 ) - سل و نو : خوش نشسته
( 3 ) - فر ز انتظار
( 4 ) - فى :
تا خانومان . فر : تا خان ما نسازى
( 5 ) - سل و نو : كه چشم
( 6 ) - سل :
صد باد
( 7 ) - سل : باد افتاد باد
( 8 ) - سل و نو : بيرون شو از منى و تويى . فى :
دويى و منى
( 9 ) - فر : كند سياهگرى با سپيدكار