18
اى در غرور نفس بسربرده روزگار * برخيز و كار كن كه كنونست وقت كار « 1 »
اى دوست ماه روزه رسيد و تو خفتهاى * آخر ز خواب غفلت ديرينه سر برآر
سالى دراز بودهاى اندر هواى خويش « 2 » * ماهى خداى را شو و دست از هوا « 3 » بدار
پنداشتى كه چون نخورى روزهء تو آنست « 4 » * بسيار چيز هست جز اين « 5 » شرط روزهدار
هر عضو را بدانكه بتحقيق روزهايست * تا روزهء تو روزه بود نزد كردگار
اول نگاه دار نظر تا رخ چو گل * در چشم تو نيفكند از عشق خويش خار
ديگر ببند گوش ز هر ناشنودنى « 6 » * كز گفت و گوى هرزه شود عقل تار و مار
ديگر زبان خويش كه جاى ثناى اوست * از غيبت و دروغ فروبند استوار
ديگر بوقت روزه گشادن « 7 » مخور حرام * زيرا كه خون خورى تو از آن به هزار بار
هامش
( 1 ) - مج و مه : اين قصيده را ندارد . سل و فر : دارد . فى و نو و مس : نيز دارد
( 2 ) - فر :
هواى نفس
( 3 ) - سل و نو : از همه بدار
( 4 ) - فى : تو دست
( 5 ) - فر : جز آن
( 6 ) - فر و فى : ناشنيدنى
( 7 ) - سل و نو : چو روزه را بگشايى مخور