چون زنخدان تو « 1 » بربندند روز واپسين * جز ز نخ چبود در آن دم مال و ملك و كار « 2 » و بار
نيستى در پنجهء مرگ ار « 3 » ز سنگ و آهنى * گُردتر « 4 » از رستم و روئينتر از اسفنديار
چند خسبى روز روشن گشت چشمت « 5 » باز كن * چند باشى پاىمال نفس آخر سر برآر
پار بهتر بود از پارينه هيچت ياد هست « 6 » * اى بتر امروز از دى و هر امسالى ز پار « 7 »
هست بنيادى « 8 » كه عمرت راست بر كردار باد « 9 » * كى بود بر باد آخر هيچ بنياد استوار
عمر تو هفتاد شد و اين كمزنان مُهره دزد * مىبرندت هفده عذرا شرم بادت زين قرار « 10 »
چون نماندى نرد عمر « 11 » و هيچ از عمرت نماند * توبه كن امروز تا فردا نمانى شرمسار
چون « 12 » بخواهى مرد و جز حق دستگيرت نيست كس * پاى در نه مردوار و دست ازين و آن بدار
در هوا شو ذرّهوار « 13 » از شوق حق چون اهل دل « 14 » * تا شود بر جان تو « 15 » خورشيد عزّت آشكار
هامش
( 1 ) - فر : چون زنخبند تو
( 2 ) - سل و نو : چبود در آن ملك وز ملك و كار و بار
( 3 ) - فر : پنجه بگشا دست مرگ ار خود ز سنگ
( 4 ) - فر : رستهتر از رستم
( 5 ) - فر :
چشمى
( 6 ) - سل و نو : بهتر بودى از پاريت چيزى هست ياد
( 7 ) - سل و نو : بتر هر روز از دى وز هر امسال پار
( 8 ) - نو : نيست شادى كه
( 9 ) - فر : عمرت راست پرباد غرور
( 10 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 11 ) - فر : بماندى تو چنين و هيچ . نو :
نماندى مزد عمرت هيچ
( 12 ) - فر : تو بخواهى
( 13 ) - فر : ذره از شوق . نو :
ذرهء وز شوق
( 14 ) - فر : اهل دين
( 15 ) - سل و نو : جان تو چون خورشيد عزت