گوييا « 1 » ما را تمامت نيست چندين بار « 2 » و رنج * گر بمرگ تلخ شيرينش نكردى روزگار
آرى آرى « 3 » گرچه پايانى ندارد رنج دل * جمله سر برنه « 4 » كه نيست از هر چه هستت « 5 » پايدار
جان و تن ياران بهم « 6 » بودند با هم مدّتى * عاقبت از هم جدا خواهند گشت « 7 » اين هر دو يار
چون جدا خواهند گشت ايشان و دور از يكدگر * خيز و بر روز فراق هر دو بگرى زار زار « 8 »
جان كجا گيرد قرار اندر غرور نفس شوم * كين يك از دار الغرورست و آن يك از دار القرار
گر خلاص خويش خواهى دل همى بر جان « 9 » منه * آنكه جانت داد چون جان بازخواهد جان سپار
چيست دنيا چاه و زندانى « 10 » و ما زندانيان * يك بيك را مىبرند از چاه و زندان زير « 11 » دار
تو چنين فارغ نينديشى كه روزى هم ترا * زير دار آرند ناگه ديده پرخون دل فكار
دستگيرت كرده زير دار مرگ آرند زود * وانگه آنجا كى خرند از چون تويى اين كار و بار « 12 »
هامش
( 1 ) - سل و نو : گوييى
( 2 ) - سل و نو : چندين رنج و درد
( 3 ) - سل : ار بزارى گرچه
( 4 ) - سل : بر سرنه
( 5 ) - فر : اين هر چه هستش
( 6 ) - فر : ياران همىبودند . نو :
نازان بهم بودند
( 7 ) - فر : خواهند شد
( 8 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 9 ) - سل و نو : بر خود منه
( 10 ) - سل و نو : دنيا همچو زندانست و ما
( 11 ) - فر : سوى دار
( 12 ) - سل و نو : آنجا چون خرند از من و تو گيرودار