گرچه با شفقت بود مشّاطه بىصد « 1 » آبله * نيست ممكن در جهان دست عروسان « 2 » را نگار
گوش طفلان درد « 3 » بايد كرد و چندان رنج « 4 » ديد * تا اگر زر باشدش روزى بسازد « 5 » گوشوار
دنيا سگطبع خوى گربگان دارد از آنك * چون بزايد « 6 » بچّه را تا بچّه گردد شيرخوار
قوت خود سازد همى آن بچّه را از دوستى * دشمن جانيست « 7 » او آن بچّه را نى « 8 » دوستدار
چون كنارى « 9 » نيست اين غم را « 10 » ميان دربند چست * در ميان غمگنان از خون دل پر كن كنار
ديده را پرنم كن و جان « 11 » پرغم و برخيز و رو « 12 » * درنگر يك ره بگورستان « 13 » به چشم اعتبار
مور را بين در ميان گور آنكس دانهكش * كز تكبّر زهر مىانداخت از لب همچو مار
از غبار خاك « 14 » ره مفشان سر و فرق « 15 » عزيز * زانكه آن فرق عزيزى بود كاكنون « 16 » شد غبار
چشم دلبندان نرگس چشم خاك راه گشت * چشم معنى برگشاى و چشم عبرت برگمار
هامش
( 1 ) - فر : با صد
( 2 ) - سل و نو : عروسى را
( 3 ) - فر و فى : زخم بايد كرد
( 4 ) - فر : درد ديد
( 5 ) - فر و فى : زر باشدت روزى بسازى
( 6 ) - فر : برآرد بچه خود تا بچه . نو : برآيد بچه را
( 7 ) - سل و نو : دشمن جانست
( 8 ) - سل و نو :
اوان بند داند دوستدار
( 9 ) - فر : بكارى نيست
( 10 ) - فر و فى : تو ميان
( 11 ) - فر و فى : دل پرغم
( 12 ) - سل و نو : برخيز زود
( 13 ) - فر و فى : درنگر در روى گورستان
( 14 ) - سل و نو : غبار و خاك
( 15 ) - سل : سر زلف
( 16 ) - سل و نو : كانجا شد