تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 776

مساهمون:

ص٧٧٦
گر درين بستان درختى « 1 » سبز گردد بارور * سنگش اندازند تا عريان شود از برگ و بار
ور درختى بارور نبود ببرّندش ز هم * پس بسوزند و برآرند از وجود او دمار
گر درين « 2 » خرمن به صد سختى بكارى دانه‌اى * تا خورى بر زان ببايد « 3 » كرد سالى « 4 » انتظار
آدم از يك دانه سيصد سال خون از ديده ريخت « 5 » * تا اجازت آمدش كان « 6 » دانه گر خواهى به كار
چون پدر او بود ما را نيز اين « 7 » ميراث ازوست * چون توانى بود بىغم لقمه‌اى را خواستار
چون نبود او را روا « 8 » بىاين همه غم دانه‌اى * خويشتن را لقمه‌اى بىغم روا هرگز مدار
كمتر از آبى بود صد « 9 » خاشه آيد در دهانت « 10 » * تا خورى از كوزه‌اى يك شربت آب خوش‌گوار
بر جمال گل كه دستى زد درين گلزار تنگ * تا كه گلزارى « 11 » نكرد از خون دستش زخم خار
كس نكرد از مى تهى يك جام تا روز دگر * صد قدح پرخون نكرد از چشم او رنج خمار
هامش
( 1 ) - سل و نو : درخت ( 2 ) - سل : ور درين ( 3 ) - فر و فى : تا خورى يا نه ببايد . نو : تا خورى دخلش ببايد . سل : تا خورى بربان ببايد ( 4 ) - سل و نو : بسيار انتظار ( 5 ) - سل و نو : خون ريخت از دو چشم ( 6 ) - سل و نو : كين دانه ( 7 ) - سل و نو : ما را اين همه ميراث ( 8 ) - فر و فى : او را دوايى از همه غم چاره‌اى ( 9 ) - سل و نو : ده خاشه ( 10 ) - فر و فى : در دهان ( 11 ) - فر : گلزارش نكرد